تبليغاتX
قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهیست‌ طولاني راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست قطره‌ ايستاد و منجمد شد قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد قطره‌ بخار شد و به‌ آسمان‌ رفت و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست روز دريا شدن خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد طعم‌ دريا شدن‌ را اما... روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟ خدا گفت: هست قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم بزرگترين‌ را بي‌نهايت‌ را خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است آدم‌ عاشق‌ بود دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.....
ܓܨ★►▌◄تنهاترین تنها►▌◄★ܓܨ
ܓܨ★►▌◄تنهاترین تنها►▌◄★ܓܨ

دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش، به مهرباني مهر بورز، با آشتي آشتي کن واز جدایی جدا باش

سلام بچه های مثبت

عزیزان به بهترین توصیف درباره ی این عکس یه هدیه کوچولو (شارژ ) همراه

بعلاوه معرفی شدن در سایت و لینک شدن تقدیم میگردد اگه باور ندارین

پست پایینی رو ببینین

 راهنمایی: صاحب این عکس کارمند اداره ست



توسط √ پدرام خان √| |

سلام دوستان 

بالاخره نتیجه بهترین توصیف اعلام میشود
ضمنا هدیه شون تقدیم شد

1-مریم مشکی پوش توصیف: * تاولهای پای سادگی به درد زجرآور تجمل می ارزد*
آدرس وبلاگ: http://www.meshkipoosh.r98.ir      


2- مریم جون
توصیف:  می بوسم و کنار می گذارم تمام چیزهایی که ندارم را...
دست هایت را...
محبتت را...
دل سوزیت را...
عادت احمقانه ایست چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان
گرمای دود را به گرمای آغوشت ترجیح می دهم...
حتی محتاج کمکت هم نیستم!
فقط نگاه سنگینت را بردار تا بتوانم نفس بکشم...
آدرس وبلاگ:      http://invisiblelove.blogfa.com


توسط √ پدرام خان √|

سلام بچه های خوشمل

جمعه رفته بودم کوه آخه من یه کوهنوردم

اینم یکی از شگردای دست پخت منه  خوراک مرغه بهش میگن

مرغ حلبی بینهایت خوشمزست قیافه غذا همه چی رو میگه

کی دوست داره براش بپزم بخوره؟؟؟

طرز تهیه کردنشو میخواین؟
pedram savalanian


توسط √ پدرام خان √| |

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

 

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

 

یک طرف خاطره ها!

 

یک طرف پنجره ها!

 

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

 

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

 

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست


سلام بر آنکه می آید!


امروزکودکی میان آب وآینه متولد می شود نیلوفری

برزمین می روید

و من از کسی شنیدم که می گفت:

تولد هر کودک یعنی آنکه خداوند هنوز به انسان

امیدوار است
یادم آمد که من هر شب می خوابم تا صبحی دیگر دوباره

متولد شوم

وهر صبح یعنی آنکه هنوز باید به زندگی امیدوار بود.

یادت باشد باید امیدوار بود امید داد و امید گرفت

امید تو به من امید من به تو

توسط √ پدرام خان √| |

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

   دکتر علی شریعتی

در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار

شهربازي هستند

از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به

جايي نمي رسي
 وبلاگ پدرام ساوالانیان

  پدرام خان
توسط √ پدرام خان √| |

نامه ی یک مادر به گلشیفته فراهانی   

سلا‌م گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلی‌ها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...

گلشیفته جان،وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی،در خانه نور می پراكند.
یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملا‌قلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانی‌ها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا‌ تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلم‌های‌هالیوود شوی.
گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كه‌هالیوود كجاست؟
می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای‌هالیوودی‌ها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفت‌ها چشمت را كور نكند.
دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق‌هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربین‌های عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملا‌قلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟

فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصت‌های درخشان‌هالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملا‌قلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش

توسط √ پدرام خان √| |

با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستي که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند‌،‌يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد.

                                                          
گفت:« بيا براي دوستيمان یک نشانه بگذاريم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش . او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم . ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي » و شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي . ميگفتم :«‌بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود . ميخواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :‌«‌اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها . آنوقت چکار ميکني ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . » 
                                                    
يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظي کند . ميخواهد برود .برود آن دور دورها .. ميگويد :‌«‌ميروم اما زود برميگردم » من ميدانم . ميرود و برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌اين براي خوردن . » و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش .هر دو را خورد و خنديدم . ميدانستم دوستي من « تا » ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم .اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟

توسط √ پدرام خان √| |

سر به روي شانه هاي مهربانت ميگذارم                        

عقده دل مي گشايد گريه ي بي اختيارم                     

ازغم نامردمي ها بغض ها در سينه ها دارم          

شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم         

بي تو بودن را براي با تو بودي دوست دارم           

خالي ازخود خواهي برتر از آلايش تن

من تو را بالاتر از تن برتر از تن دوست دارم          

به حرفم گوش كن يا رب به دردم گوش كن يا رب

اگر بيهوده ميگويم مرا خاموش كن يا رب      

بودیم وکس قدر ندانست که بودیم

      باشد که نباشیم و بدانند بودیم 

توسط √ پدرام خان √| |

دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد. سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد، سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر يک پاسخ پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند

توسط √ پدرام خان √| |

مداد رنگي ها مشغول بودند...به مداد سفيد هيچ کسي کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

توسط √ پدرام خان √| |